خرید بک لینک
|      سال جدید مبارک|      مادر بزرگم  دو روز مانده به عید رفت. خدایش بیامرزد. در سال های اواخر زندگی سگی ظاهرا ولگرد با شکم پر (حامله) در سرمای زمستان به او پناه آورده بود و مادر بزرگم مانند همه انسان های صرفا فهمیده رو به بالا، برایش غذای اضافه خود را می ریخت تا مرحمی بر زخم ترد شدگی از صاحب احتمالیش باشد. وقتی بچه های سگ هم به دنیا آمدند کوتاهی نکرد و لانه ای به دستورش توسط افراد ذی نفوذ اطرافش برایش در حیاط منزل ساخته شد. گذشت و گذشت بچه سگ ها بزرگ شدند و هر کدام از فامیل دانه ای را برداشتند. سگ تنها ماند مانند مادر بزرگم. سال های آخر باهم بودند و مونس هم. شب مرگ مادربزرگم سگ در حیاط بی قرار شد مدام به چپ و راست می رفت و پارس می کرد غذای مورد علاقه اش را که استخوان بود برایش ریختیم لب نزد و دندان نگرفت. قبرستان دفن شدن مادر بزرگم فاصله زیادی تا خانه داشت اما سگ نمی دانم از چه راهی به اطراف قبرستان آمد و چند شبی را آنجا گذراند. وداع تلخی بود. بچه ها و نوه های مادر بزرگ که از مزار رفتند سگ ماند. همانطور که مادر بزرگم در زمان ترک سگ توسط صاحبش پیشش ماند. مادر بزرگم باهوش، بی سواد اما مانند باسواد ها حرف میزد شمرده، دقیق با درک بالا، مرام عجیبی هم داشت که گویا این مرام به آن سگ نیز انتقال یافته بود. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: پنجشنبه 30 فروردين 1403 ساعت: 23:10

|      چند وقتیه تو روانشناسی بحث تریگر یا همون ماشه خیلی گرم شده. قضیه اینه که میگن مثلا کسی به سیگار معتاده و حالا یه تصمیم اساسی میگره ترک کنه وقتی بعد از چند روز رفیقش رو میبینه که مدت زمان زیادی باهم سیگار کشیدن یه سری نقاط عصبی تو مغزش فعال میشن که شخص رو سوق میدن به کشیدن دوباره سیگار. شبیه شرطی شدنه ولی دقت کنید اینجا نه بوی سیگار نه کاهش شدید نیکوتین و نه حتی تعارف رو داریم فقط میشه گفت نوعی هیجان شبیه لذت داخل مغز داریم که فرد رو تشویق به بیشتر لذت بردن میکنه. حالا میدونید چرا این موضع رو تشبیه میکنن به ماشهای تو مغز که شلیک میشه؟ چون بعدش دیگه نمیشه جلوی تیر رو گرفت. واکنش مغز ماهم همینه نمیشه جلوی وسوسه رو بعد از قرار گرفتن توی موقعیت گرفت (نگید میشه اراده میخواد شما تو موقعیت همچین فردی نبودید) فقط میشه جلو رفتن به موقعیت ماشه رو گرفت و این موضوع رو معتادایی که خودکشی کردن خوب میدونن. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 2:17

|      اصلا نیازی به تجربه بالا نیست که یه نفر تو این دنیا بفهمه قرار نیست همه چی خوب پیش بره. به قول یه عزیزی نه تنها باید به طوفان های زندگی عادت کنید بلکه باید به خوب پیش نرفتن تو روزهای آفتابی و معمولی هم عادت کنید. یه جورایی زندگی سر سخت تو مسیر سخت راه رفتن نیست بلکه شکست خوردن افتادن و دوباره پاشدن و ادامه دادنه.

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 2:17

|      شخصیت مهرطلب از یه جایی به بعد دیگه تم روانشناختی خودش رو از دست میده تبدیل به اعتیاد میشه. اعتیادی که خماریش شخصیت دو قطبیه و هایپش کار کردن مجانیه.

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: جمعه 6 بهمن 1402 ساعت: 2:17

|       اهل تتو نیستم ولی سوالی جالب شنیدم و اون این بود اگر مجبور بودی یک جمله روی بدنت تتو کنی اون چی بود. و جواب من این بود:

مغز همیشه زجر هایی که کشیدی را فراموش و لذت هایی که بردی را به یاد می آورد و این بزرگترین تله انسان است.

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1402 ساعت: 16:18

|      سال ها پیش زمانی که طفلی بیش نبودم دوستی داشتم رقابتی. باهم به باشگاه رزمی میرفتیم. هم کلاسی و هم بازی هم بودیم. اما هم وزن نبودیم. در یکی از مسابقات که باهم شرکت کرده بودیم در مراحل اولیه حذف شد اما من در وزن خودم سوم شدم. در زنگ انشا مدرسه چند ماه بعد قرار شد موضوع انشا بدترین روز زندگی باشی و او از همان روزی نام برد که نتوانست مقام بیاورد و من آوردم. موقعیت سختی بود نه می توانستم به او دلداری بدهم نه کاری چون فکر می کرد خودم را می گیرم و از طرفی بخشی از بدترین روز زندگی کسی بودن برایم عذاب آور بود. این بود که آن روز زنگ انشا شد بدترین روز زندگی من. آن برنز بی خیر شده دو بدترین روز در فاصله چندماه برای دونفر رقم زد گور پدرش اگر میدانستم از حریفانم پول میگرفتم شرافتم را می فروختم و می باختم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1402 ساعت: 13:48

|      این روزها که زیر فشار سنگین کار هستم تنها چیزی که میتونم و خوشم میاد که دربارش صحبت کنم فیلمه.|      مترسک فیلمیه درباره دوتا رفیق از دوتا دنیای مختلف که دست روزگار اونارو کنارهم میذاره از طرفی از هم انقدر دور هستن که سر کوچک ترین چیزا باهم لج میکنن و از طرفی انقدر به هم نزدیک هستن که کوچکترین مشکلات زندگی همو میدونن. بیشتر بخاطر بازیگریش معروف شده چون دوتا بازیگر تاپ تو اوج کارشون داخل فیلم بازی کردن ولی به نظر من بازیگریش چیز خاصی نداره. بیشتر رابطه دوتا شخصیت داشتان میتونه واسه بیننده جاذبه داشته باشه البته اگه بیننده حوصله داشته باشه. یه جورایی فضای رابطه یاد در انتظار گودو هم میندازه و احتمالا نویسنده و عوامل اجرایی نیم نگاهی به الهام گرفتن از اون داسنتان تو رابطه داشتن ولی رو راست بگم فرسنگ ها از اثر بکت عقبتره. در یک جمله در انتظار گودو با دیالوگ داستان نمیسازه اما مترسک میسازه یا بهتر بگم مجبوره که بسازه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1402 ساعت: 14:00

|      داستانی شده این احترام گذاشتن زوری بعضی ها فکر میکنن چون درس خوندن دیگران مجبورند دکتر صدا شون بزنن و در صورت نشنیدنش عصبی میشن. عزیز من شما اگرم درس خوندی برای خودت خوندی منتی دوش کسی نداری. اگه میخوای احترام ببینی شخصیت درست داشته باش به جای حمله به دیگران.

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1402 ساعت: 14:41

|      چیزی که مردم درباره تخصص آدما بهش توجه نمیکنن زمان بر بودنشه. متاسفانه بعضیا فکر میکنن میشه با یک ذوره تندخوانی رفتن و خوندن چند هزار صفحه در مورد یه زمینه ای به تخصص در اون زمینه رسید. در صورتی که نیاز مطالعه و دانش فقط بخش کوچیکی از ماجرا هست قسمت بزرگترش تجربه هست که زمان گیره یا بهتر بگم عمر گیره حالا میخواذ طرف وکیل باشه یا نجار یا شیشه بر و یا عکاس وقتی بخواد تو یه زمینه ای به تخصص برسه نیاز داره یک عمر تجربه ازش پیدا کنه. سختیش یه طرف این که مثل زندانی حبس ابد باید تا آخرین ثانیه ترس از دست دادن زندگی گران بهات رو داشته باشی دیونه کنندس. |      و چه دردناک بود این پست. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1402 ساعت: 14:41

|     حس انتقام اجازه نمیده آدم به چیزی جز عدالت فکر کنه. البته عدالتی که فقط خودش قبول داره. روز داوری فرا میرسد عبارتی بود که توی فیلم رستگاری در شاوشنگ پشت گاوصندوق دیواری رییس زندان نوشته بود و زمانی که به اواخر فیلم میرسیم رییس با دیدن همین جمله خودکشی میکنه. نمیدونم از کی و چطور داخل ذات آدما اومده اما حس رسیدن به عدالت واقعی لذت بخشه. مخصوصاً برای آدمای رنج کشیده. واسه همینه که سال ها منتظر میمونن از آسمون یه بلایی سر دشمنشون بیاد ولی جرات آوردن همین بلا رو با دست خودشون ندارن. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1402 ساعت: 14:41

|     تابستان فصل بی رحمیه. بر خلاف تقویم شمسی از اواخر فروردین شروع و اواسط شهریور ماه تموم میشه. استرس بالایی داره. یک استرس نهفته شاید بخاطر فصل امتحانات نهایی بوده که تو ذهن هم انقدر استرسش عمیقه. خاطراتش ترسناکه و اضطراب آور، هر سال دوباره اواخر فروردین تکرار میشه. حداقل برای من که اینجوریه. مشکل اصلی اینجاست نمیشه فهمید دقیقا این اضطراب کجای ناخودآگاه منه که درمانش کرد. فقط میشه از روش عبور کرد مثل تانک از روی اتوبوس یا مگس از روی ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: شنبه 2 ارديبهشت 1402 ساعت: 17:07

|      آدما همیشه به فکر نمایش خودشون هستند. ممکنه این نمایش از روی شخصیت و یا پول و یا ظاهرشون باشه. گاهی وقتها به ظاهر این نمایش کاربرد خوبی داره مثل دانشمندی که داره زور میزنه فلان موضوع رو به اسم خودش اثبات کنه و اگر هم این کار رو بکنه میره برای موضوع بعد نتیجه هم میشه پیشرفت علمی و گاهی این نمایش نابود کننده میشه مثل رقابت سر زیبایی که البته ته نداره و دور یک دایره بی نهایت عمرشون میسوزه. سوال اینجاست ما دنبال نمایش چی هستیم؟آیا این نمایش ارزشش رو داره؟ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: شنبه 2 ارديبهشت 1402 ساعت: 17:07

| تو دنیای امروز آرامش شده صنعت. از قرص و مواد بگیر تا موسیقی همه زیر نظر بنگاه اقتصاد و سیاست.

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: شنبه 2 ارديبهشت 1402 ساعت: 17:07

|     کم کم به این نتیجه میرسم که آدم از اتفاقای خوب لذت نمیبره. از فکر کردن قبل از رسیدن به اتفاقای خوب لذت میبره. جمعه یه اتفاق خوبه اما نمیشه ازش لذت برد چون فرداش باید بری سر کار اما پنجشنبه اگه سر کار باشی حسابی لذت میبری چون میدونی بعدش تعطیلی و استراحت داری. مغز آدم آینده بینه. استرس از یه امتحان خاص رو بیاد بیاریم که سعی میکنید بهش فکر نکنید تا استرس نداشته لاشید اما دست از سرتون بر نمیداره چون مطمئن هستین قراره اتفاق بیوفته و فراری ازش نیست و این فقط به دلیل داره و اونم اینه که ذهن آینده رو میبینده و از آینده لذت رنج یا استرس یا هر چیز دیگه ای رو منتقل میکنه.واسه همینه که اسفند بهتر از فروردینه. چون فروردین یه اتفاق خوب با کلی تعطیلیه ولی اسفند فقط قبل از یه اتفاق خوبه اما تمام حس های خوب رو داره. مشکل ابنجاست که راحت نمیشه برای آینده به صورت خودساز اتفاق خوب بسازید. باید کلی تلاش کنید کلی وقت بذارید کلی رنج بکشید و... مثل پرنده ای شدم که عاشق شیرجه زدن از ارتفاع زیاده ولی باید سختی بال زدن و جون کندن تا رسیدن به اوج رو به جون بخره اما حال نداره. |      با این آهنگ Chris Maragoth feat. Nadine Hope - Tales of a Girl ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: دوشنبه 24 بهمن 1401 ساعت: 12:12

|      قبل از متن پ. ن۱ : متن زیر رو با این آهنگ بخونید.|      بعد از آبان نودهشت رفیقی داشتم که قصد مهاجرت داشت به شوخی بهش گفتم نمیمونی، حالا با این اتفاقات شاید حکومت عوض شد وضع تو این سیستم آشغال بهتر شد. حرفی زد که تمام تنم آتیش گرفت. گفت من بخاطر حکومت دارم فرار نمیکنم بخاطر مردم اینجا دارم فرار میکنم.|      یادمه شدید باهاش مخالفت کردم. گفتم این مردمی که میگی تو یه سیستم درست میشن بالاترین رتبه های سازمان های دنیا میشن بهترین کارمندای اپل و گوگل و مایکروسافت میشن کاری ترین مردم دنیا. این مردمی که میگی واسه این خاک جون دادن میدونی چندتا خانواده بی بچه شدن که این کشور بمونه. کارنامه این مردم از هر نظر سفیده. معلومه بهترین مردم رو تو بدترین سیستم بذاری چی ازش در میاد. گفت چند سال از دانشگاه بیا بیرون با مردم زندگی کن میفهمی چی میگم.|      بعد از دو سال زندگی و کار بین این مردم. هر روز یه قدم از موضع خودم عقب نشینی کردم. با این روند تا چندسال آینده باید از این مردم و فرهنگ دل بکنم.|      پ.ن ۲ : در بمباران اطلاعات و خبری این روز ها حتی یک خبر هم باعث تعجبم نشد. به عادت نکردن عادت کردم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کامیار خوشنام تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 10:30

صفحه بندی